۲۰۰۹/۱۱/۸

شلوغ کاریهای پوریا

پوریا در نوشتن تکالیف خیلی تنبلی می کنه و برای چند سطر مشقی هم که داره باید یکی دو ساعتی کنارش بشینم تا شازده کوچولوی من با اون دستای کوچکش که کم کم داره عادت می کنه به قلم گرفتن ، مشقاشو بنویشه ! دوروز پیش رفتم مدرسه اش تا در مورد روند پیشرفت درساش با معلمش صحبت کنم .ولی چی بگم که از رفتنم پشیمون شدم ! از همون لحظه ورود به حیاط مدرسه که اتفاقا پوریا ساعت ورزش داشتن و داخل حیاط با مربی فوتبال بازی می کردند .اول از همه مربی ورزش :« پسر خیلی خوبیه ، دوست داشتنیه ولی خیلی شلوغ و سربه هوا ٬ بچه ها رو خیلی اذیت می کنه . . . » بعد از اون منو راهنمایی کرد دفتر مدرسه ٬هنوز پام به اونجا نرسیده آقای ناظم :« همه مدرسه ی طرف این آقا پسر شما هم ی طرف !!! به هیچ عنوان آروم نمیشه و همه رو عاصی کرده » اینم گذشت ،آقای مدیر :« والله تو این مدرسه با اینهمه دانش آموز کار من شده در طی روز رسیدگی به شکایت دوستای پوریا !!! روز نیست که کسی رو اذیت نکنه و از درو دیوار مدرسه بالا نره !!!! » معلمشون آقای جلیلی:« من از درساش راضیم .تکالیفشو خوب می نویسه ( نمی دونست که من چی می کشم برا نوشتن همون تکالیف ) فعالیتهای کلاسیش خوبه و . . . ولی. . . »دیگه همون ، همون ولی !!!!!!.وقتی اومدم خونه سرم داشت می ترکید هنوز هم داغی گونه هامو که از خجالت سرخ شده بود رو حس می کردم .وقتی بهش می گم :« مامان جان .این کارو نکن ، اون کارو نکن، اینا جاش تو مدرسه نیست ی وقتی اخراجت می کنن ها ! اونوقت هیچ مدرسه ای تورو ثبت نام نمی کنه » خیلی راحت به من میگه :« مهم نیست ، مامان جان تو جوش منو نزن من خودم ی مدرسه خیلی خوب برای خودم پیدا می کنم
»!!!


_هفده آبان _

۲۰۰۹/۳/۲۶

ی سال دیگه هم گذشت


ی سال دیگه هم گذشت و پوریای من هشتمین بهار زندگیشو تجربه کرد. این هفت سین رو پوریا با سلیقه خودش چیده



و کلی هم اصرار داشت که چرا به جای سرکه باید سپند بذاریم و جواب من بر اینکه سرکه نداریم و اینم ی سین دیگه هستش و هر چقدرم که معناشو براش شکافتم ولی باز هم قانع نشد و می گفت :« پس اگه اینطوره میشه به جای هر سینی ی سین دیگه بذاریم مثلا میشه سیب زمینی و سگا رو هم بذاریم » ومن خیلی سعی کردم تا نخندم . امیدوارم سال نو بهترین و زیباترین روزهاشو برامون دستچین کرده باشه .




_ 30 اسفند _

۲۰۰۹/۱/۲۸

فاصله خوبی و بدی


داشتم خیلی بی حوصله ناهار رو اماده می کردم و پوریا هم طبق این چندروزه زره بین دستش گرفته بود وسعی داشت زیر نور کم افتاب که از لابه لای پنجره به درون اتاق می تابید ی پلاستیک رو آتیش بده ! یهو بدون مقدمه به من گفت :« مامان میدونی چقدر فاصله هست بین خوب بودن و بد بودن ؟» کنجکاو شدم که :« چطور مگه ؟» با ی قیافه حق به جانبی که به خودش گرفته بود و خوردنی ترش می کرد گفت :« اخه بد بودن خیلی راحت و آسونه ولی خوب بودن سخته و برای خوب موندن خیلی زمان لازم هست ».همیشه فکر می کردم برای تفهیم خیلی چیزایی که می خوام بهش یاد بدم سخته ولی امرز متقاعد شدم که :« نه این منم که هنوز باید خیلی چیزا رو از این پسرک دوست داشتنی هشت ساله یاد بگیرم ».


_ ششم بهمن _

۲۰۰۹/۱/۵

اولینها

امشب برای دیدن دسته های عزاداری که به روستا ( فیروزه ) می رفتند .ماهم رفتیم اونجا و بعد شام بود که یهو پوریا دادش رفت هوا :« مامان دندونم لق لق لق شده الان می خواد بیفته من چی کار کنم حالا ؟!»حالا نه می ذاشت دندونشو نگاه کنی ونه اینکه حرف بزنی مدام آخ و اوخ می کرد .تا اینکه مادرم با ترفندهای خودش اون راضی کرد تا دندونشو نگاه کنه .بعدیهو دندون پوریا رو دیدیم که تو دستای مادرمه .واینجا بود که همه زدند زیر خنده .اولین دندون شیری پوریا جان هم امشب افتاد .اصرار داشت تا اونو بهش بدم که بندازتش دور ولی من نگهش داشتم تا اینو هم به کلکسیون اولینهای پوریا اضافه کنم !


_شانزدهم دی _

۲۰۰۸/۹/۲۲

اولین روز دومین سال تحصیلی

امرزو پوریا دومین سال تحصیلی رو هم شروع کرد .ولی این بچه با همه سفارشاتی که تو خونه بهش کرده بودم و اینکه سعی کنه از همین اول سال تحصیلی روابطش رو با دوستانش بهتر کنه و با کسی بیخود و بی جهت دعوا نکنه اما دریغ از ی گوش شنوا . تو همون ساعات اولیهوقتی صف تشکلیل دادن برای ورد به کلاس بیخود و بی جهت به یکی از هم کلاسی هاش که پشتش ایستاده بود گیر داد و تا من و بابای پوریا برسیم دعوای اونا با مداخله پدرو اون همکلاسی پایان گرفته بود .خدا به داد من برسه امسال که چقدر باید به خاطر این رفتار پوریا تو راه مدرسه در رفت و آمد باشم !


_ اول مهر _

۲۰۰۸/۸/۶

وای پسرکم


تازه نشسته بودم می خواستم یکی دیگه از شیرین کاریهای پوریا رو پست بذارم که یهو جیغ وحشتناکی کشید !وبعد دیدم در حالی که خون سرتا پاشو گرفته اومد پیش من و صداش خرو خر میکردو من لحظه ای تو درک این چیزی که می دیدم مونده بودم . درحالیکه صداش به سختی بیرون می یومد می گفت :« مامان چاقو رفت تو قلبم » با وحشت تمام خونهاشو پا ک کردم ولی مث ی چشمه مدام می جوشید و فواره میزد .( با اینکه چاقوها رو اونم همیشه از ترس پوریا در دورترین دسترسش قرار میدم ولی بازهم میره روی کابینت و اونو برمیداره و در حالیکه می پره پایین ،چرخ می خوره و می یفته و چاقو به اندازه یه بند انگشت کنار سینه اش فرو میشه واین یعنی فاجعه ) هر چی با بابای پوریا تماس می گرفتم در دسترس نبود ودرنهایت مجبور شدم عموی پوریا رو بگم تا بیاد .در این فاصله پوریا مدام با همون خس خس سینه اش که دلشوره و وحشت منو بیشتر می کرد با خدا حرف می زد:« خدا جون من بابا و مامانمو دوس دارم تورو خدا منو از اونا جدا نکن » « خدا جونم من میدونم که می خوای منو به بهشت ببری ولی من اینجا رو ترجیح میدم » « خدا جون من ی بچه هستم و هنوز زندگی نکردم » « خدا جون قول میدم دیگه به چاقو دست نزنم » « خدا جونم غصه مامان منو نذار زیاد بشه و منو از اونا دور نکن » ومن این وسط در حالیکه سعی میکرد تا به شدت جلو اشکامو بگیرم که ی وقتی اون نترسه آروم کردنش هم واسم خیلی خیلی سخت شده بود . تا اینکه عمو و زن عموی پوریا اومدن و اونو به بیمارستان بردیم .وباز هم با بدبخبتی تمام چهار تا بخیه خورد ودرهمون حین هم مدام با اقای دکتر حرف میزد:« اقای دکتر تو که گفتی منو بی حس میکنی پس چرا هنوز بی حس نشدم ( تصور میکرد باید همه جای بدنش بی حس بشه )» « اقای دکتر با چه نخی داری بخیه میزنی » « اقای دکتر تو گفتی فقط سه تا این که شد چهارتا بخیه » ووقتی در پاپان اقای دکتر گفت که هفته دیگه بیارینش تا بخیه شو بکشم .دوباره زد زیر گریه :« عمرا من دیگه اینجا بیام خودم با ناخون گیر بخیه هارو میکشم » از خدا سپاسگذارم که به سلامت گذشت .تصور اینکه پوریا فقط به اندازه یه تار مو با مرگ فاصله داشت منو بد جور می ترسونه . خدایا شکر ...هزار هزار تپشهای نو شکفته همه مادران عالم شکر


__ شانزدهم مرداد __

۲۰۰۸/۸/۵

کشتن پروانه

من معمولا شبها بیدارم و پای نت پوریا جان هم نمی خوابه و خودشو با سی دی های کارتونی مشغول می کنه ودر عوض روز بعدش تا لنگ ظهر خوابه . دیشب یهو دیدم چشاش پر از اشک شده و دل دل میزنه هر چی میگفتم چی شده هیچی نمی گفت فقط گریه می کرد اونقدر اعصابمو بهم ریخت تا دعواش کردم گفتم: یا میگی چی شده یا برو بگیر بخواب من اعصاب ندارم .طفلی یهو گریه اش شدید تر شد بعد تو هق هقش گفت : « من حواسم نبود می خواستم با اون پروانه بازی کنم ولی زدم کشتمش » واینجا باز شدیدتراز قبل گریه کرد .هر کار می کردم ساکت نمی شد و مدام می گفت:« من نمیخواستم اونو بکشم ولی یهو با کتاب زدم روش » هر چی واسش حرف زدم اون قانع نمیشد و یه جورایی دچار عذاب وجدان شده بود تا اینکه همینطور خوابش برد ووقتی بیدار شد ازش که پرسیدم فکر می کرد همه اینا رو تو خواب دیده و همش با تعجب می پرسید : « مامان تو از کجا اومدی تو خواب من ؟ چطوری فهمیدی من کجا هستم که اومدی ؟ »



_پانزدهم مرداد _

۲۰۰۸/۷/۲۶

بازیهای کامپیوتری

هرکاری می کنم نمیتونم پوریا رو از کامپیوتر و بازیهاش منع کنم ! تمام هوش و حواسش شده فقط بازیهای کامپیوتری وقتی هم دیگه اجازه ندم بازی کنه سریع میره سراغ کانالی...که مدام صبح تا شب کارتونهای جذابی پخش می کنه با اینکه زبونشونو نمی فهمه ولی تمام سریالهاشو دنبال می کنه و بعد واسه من تعریف می کنه . واین شده بزرگترین مشکل من حتی اسکیت هم بازی نمی کنه ولی اگه بهش بگی با کامپیوتر بازی کنه انگار دنیارو بهش دادی تازگیها هم مدام با من سر جنگ داره واسه نوبت استفاده از کامپیوتر به من میگه :( مامان نت باز ) واینکه اصلا هم به ساعاتی که واسش در نظر گرفتم تا بازی کنه قانع نیست واز هر فرصتی استفاده می کنه تا یه جورایی به قول خودش سر من گول بماله تا من جامو به اون بدم !



_پنجم مرداد _

۲۰۰۸/۶/۲۴

گرانی آدامس

امشب داشتیم با بابای پوریا درمورد گرانی وتورم قیمت برنج وچای صحبت می کردیم که پوریا یه دفعه با افسوس گفت : «بابا آدامس هم گران شده ! شده بسته ای۴۵0تومان» تو قهقهه های بابای پوریا ، قیافه ملتمس و دلخور پوریا بیشتر به چشم می خورد.بچه ها هم عالمی برای خودشون دارن و با همون تفکرات کودکانه همه چیز رو می سنجن !


_چهارم تیر _

۲۰۰۸/۶/۶

کمک به مادرجون


پوریا خواست تا خاطره امرزشو اون با همون بیان خودش بگه و من تایپ کنم :

ما امروز عصر رفتیم فیروزه باغ مادرجونم وبه من خیلی خوش گذشت .من تفنگ بادی خودم راو هم برداشتم تا اونجا بازی کنم.مادرجون وخاله لاله تنها بودن وبابابزرگ رفته بود به دوستانش سری بزند بابا بزرگ منو خیلی دوست داره حتی بیشتر از دختر دایی کوچولو " عسل ".منم اونو خیلی دوستش دارم .ما یکم دور هم نشستیم وچایی خوردیم بعد من وبابا هرکدوم یه داس برداشتیم رفتیم تا یکم علفهای هرز باغ رو بکنیم .( تا ی کمکی به مادر جونم کنیم آخه اون کمرش درد می کنه و من خیلی نگرانش هستم )البته قبلا مادرجون زیادی اونها رو کنده بود ویکم مونده بود که تموم بشه. من یکم به مادرجون کمک کردم وواسش علفهای زیادی رو کندم بعدش مادرجون یک عالمه واسه من گوجه سبز چید تا باخودم ببرم خونه مون .سبزی هم جمع کردیم وهرچند که دوست نداشتم ولی خب هوا تاریک شده بود وما کم کم برگشتیم خونه خودمون .مامان قول داده تا حالا که تعطیلاته منو بیشتر بیاره پیش مادرجون و اجازه بده چندروزی رو پیششون بمونم .


__ هفده خردا _

۲۰۰۸/۶/۵

گپ مردونه

امشب پوریا به همراه پدرش رفتند بیرون اونم بدون من ! همیشه دوست داشت ی وقتایی با پدروپسر
تنها خلوت کنه وحالا این فرصت رو به دست آورده بود .اونها شام رو بیرون خوردن و و حرفایی بینشون ردو بدل شد که پوریا راضی با بازگو کردنشون نبود :«آخه مامان بعضی حرفا مردونه اس و نمیشه به خانمها گفت این ی رازه بین و من و بابا »اون بی نهایت خوشحال بود از این گپ مردونه اونقدر که قرار بعدی رو هم با هم گذاشتن پوریا میگه :» مامان من معذرت می خوام میدونم که تو هم دوست داری با ما بیایی بیرون ولی خب بعضی وقتها لازمه تا پدرو پسر با هم به بیرون برن و مشکلات خودشون با حرف زدن حل کنن.اگه ناراحت نممیشی دفعه بعد قول می دم تورو با خودم ببرم » ومن خوشحال از شادی اون می بوسمش و آغوش می گیرمش . . .


_ پانزدهم خرداد _

۲۰۰۸/۵/۲۷

کارنامه پایان سال

امروز عصر رفتم مدرسه پوریا ،کارنامه هاشونو می دادن .دفتر مدرسه خیلی شلوغ بود.معلم پوریا از یه طرف کارنامه هارو می داد از یه طرف دیگه هم واسه سال بعد ثبت نام
می کرد...پوریا با نمرات عالی قبول شده بود .خیلی خوشحال شدم حتی از ترم پیش هم پیشرفت زیادی کرده بود.وقت خداحافظی اقای طبری مدیر مدرسه پوریا رو کشوند کنا روبعد گفت :«که بچه خیلی زرنگ وخوب وباهوشیه ولی اصلا به حرفهای ما توجه ای نمی کنه .خیلی شلوغ کاره وآروم وقرار نداره ومدام نظم کلاس وچی بگم مدرسه رو بهم می ریزه » پوریا هم طفلی کلی سرخ وسفید شده بود ودراخر قول داد که واسه سال آینده رفتارشو اصلاح کنه.واون سرمست از این تعطیلی میگه که به هیچ عنوان دوست نداره به کلاسهای تابستانی بره و دلش می خواد بره باغ پیش مادرجونش وحالا تمام دغدغه فکری من اینکه چطور این چهارماه تعطیلی رو برای پوریا برنامه ریزی کنم .


_ شش خرداد 87_

۲۰۰۸/۴/۲۹

اولین اردوی دانش آموزی

بالاخره صبح شد ورسیدروزی که پوریا جانم یه هفته بودواسه اومدنش روزشماری می کرد.امروز اولین ارودی دانش آموزیه که پوریا می خواد بره .وقتی بردمش مدرسه که همه بچه ها داخل سرویس نشسته بودن ومعلمشون منتظر پوریا بود .واونها رفتن .از اینجا به بعد رو از زبون پوریا می نویسم :



وقتی رسیدیم بش قارداش همه زیراندازهامونو کنار هم پهن کردیم .محمد آذری وامیر کنار من نشستن .ما خیلی باهم بازی کردیم وبالای کوه هم رفتیم .البته سید محمد وکیلی هم با ما آمد.بعد که خسته شدیم همه جمع شدیم تا ناهار بخوریم.من زیپ ساکم خراب شد ونتونستم بشقابو لیوانم رو در بیارم بعد رفتم از آقای معلم ( حریری) بشقاب وقاشق چنگال گرفتم.ویه ناهار خوشمزه خوردیم.( ته چین مرغ) بعد از ناهار همراه آقا معلم رفتیم کنار استخر وآب بازی کردیم.ووقت برگشتن ما حسابی خسته شدیم وخیلی به من خوش گذشت وامروز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم .



_ نهم اردی بهشت _

۲۰۰۸/۴/۲۸

جریمه دفتر مشق

امروز که دفتر مشق پوریا رو نگاه کردم .دیدم که وای معلمش چقدر واسش جریمه نوشته ومن خبر نداشتم جریمه که چه عرض کنم بیشتر تکالیف انجام ندادش بود.که بهش سه روز فرصت داده بود تا همه اونها رو بنویسه.حسابی داغ کرده بودم وطفلی پوریا همش گریه می کرد ومن مجبورش کردم تا مقداری از اونها رو همین امشب بنویسه



_ هشت اردی بهشت _

۲۰۰۸/۴/۷

روز معلم

چندروزی از روز معلم گذشته بود ومن هنوز کادویی واسه معلم پوریا تهیه نکرده بودم .دیروزباهم رفتیم بیرون وهر چی فکر کردم دیدم جز کتاب چیزبهتری که بشه اونو لایق یه معلم دونست رو پیدا نمی کنم.وبالاخره ی "جلد نفیس شاهنامه فردوسی "رو خریدم وکادو پیچ شده دادم تا پوریا واسه معلمش ببره.وحالا امروز پوریا از اینکه معلمش ازش تشکر کرده وبه بقیه بچه ها گفته بود که خیلی از هدیه اون خوشش اومده،خوشحال بود همش می خندید.

درضمن واسه اینکه نمره دیکته روهم عالی گرفته بود واسش دوتا سی دی کارتن(غیر از این با هیچ چیز دیگه ای نمیشه خوشحالش کرد ) که خیلی دوست داشت خریدم وان هم مدام اونها رو می
ذاره ودوباره دوباره نگاه می کنه .ومن خوش حالم از خنده های ناز اون



_ هفده اردی بهشت _

۲۰۰۸/۴/۱

تولدت مبارک


امروز هفتمین بهار پر شکوفه عزیزم پوریا رو جشن گرفتیم ، یه جشن کوچولوی سه نفره یه دفتر خاطرات واسش هدیه دادم تا بتونه به همون اندازه ای که یاد گرفته شیرینی روزهاشو بنویسه .اون حالا خیلی از حروف الفبا رو یاد گرفته وجمله های زیادی رو می تونه بنویسه.ومن با همه حسم وبا تمام وجودم یله در خلوت ابرهای آسمونش فریاد می زنم:

پوریاجان دوستت دارم

_دوازدهم فروردین 87_

۲۰۰۷/۱۲/۸

کارنامه ترم اول

امروز پوریا کارنامه ترم اولشو گرفت . با دیدن نمراتش خیلی ذوق زده شده بودم شده بودم مث این بچه های دو سه ساله که آبنبات چوبی می بینن دست و پاشونو گم می کنن .تمام نمراتش عالی بود حتی واحدهای گروهی رو که اویل خیلی همکاری نمی کرد با دوستاش به خوبی نمره گرفته بود .همچین محکم بغلش گرفتم و بوسیدم که حد نداشت ..یاد روزایی افتادم که خودم کارنامه به دست می رفتم پیش مادرم و نشونش می دادم و اون خوشحال منو می بوسید و می بوییدو. . . اینباربا پوریا رفتیم اونجا تا اونا رو هم در شادی خودم سهیم کنم که بگم آره :»پوریا من بهترین نمرات کلاس رو گرفته « !


_ نوزده دی _

۲۰۰۷/۱۱/۸

امان از دست پوریا

پوریا در نوشتن تکالیف خیلی تنبلی می کنه و برای چند سطر مشقی هم که داره باید یکی دو ساعتی کنارش بشینم تا شازده کوچولوی من با اون دستای کوچکش که کم کم داره عادت می کنه به قلم گرفتن ، مشقاشو بنویشه ! دوروز پیش رفتم مدرسه اش تا در مورد روند پیشرفت درساش با معلمش صحبت کنم .ولی چی بگم که از رفتنم پشیمون شدم ! از همون لحظه ورود به حیاط مدرسه که اتفاقا پوریا ساعت ورزش داشتن و داخل حیاط با مربی فوتبال بازی می کردند .اول از همه مربی ورزش :« پسر خیلی خوبیه ، دوست داشتنیه ولی خیلی شلوغ و سربه هوا ، بچه ها رو خیلی اذیت می کنه . . . » بعد از اون منو راهنمایی کرد دفتر مدرسه ،هنوز پام به اونجا نرسیده آقای ناظم :« همه مدرسه ی طرف این آقا پسر شما هم ی طرف !!! به هیچ عنوان آروم نمیشه و همه رو عاصی کرده » اینم گذشت ،آقای مدیر :« والله تو این مدرسه با اینهمه دانش آموز کار من شده در طی روز رسیدگی به شکایت دوستای پوریا !!! روز نیست که کسی رو اذیت نکنه و از درو دیوار مدرسه بالا نره !!!! » معلمشون آقای جلیلی:« من از درساش راضیم .تکالیفشو خوب می نویسه ( نمی دونست که من چی می کشم برا نوشتن همون تکالیف ) فعالیتهای کلاسیش خوبه و . . . ولی. . . »دیگه همون ، همون ولی !!!!!!.وقتی اومدم خونه سرم داشت می ترکید هنوز هم داغی گونه هامو که از خجالت سرخ شده بود رو حس می کردم .وقتی بهش می گم :« مامان جان .این کارو نکن، اون کارو نکن ، اینا جاش تو مدرسه نیست ی وقتی اخراجت می کنن ها ! اونوقت هیچ مدرسه ای تورو ثبت نام نمی کنه » خیلی راحت به من میگه :« مهم نیست ، مامان جان تو جوش منو نزن من خودم ی مدرسه خیلی خوب برای خودم پیدا می کنم »!!!

_ هفده آبان _

۲۰۰۷/۱۰/۲۳

اولین روز مدرسه

امروز اول مهرماه ،روزی که پسرکم راهی مدرسه می شد .ی حس و حال عجیبی داشتم ،یادش خوش وقتی دست در دست مادرم وارد مدرسه شدم . . . با وسواس و کلی تحقیق مدرسه پوریا جان رو انتخاب کرده بودم وحالا اون می رفت تا مهمترین تجربه زندگیشو داشته باشه .با هم رفتیم مدرسه و بعد از پایان برنامه های خوش آمد گویی و تعیین کلاس و دریافت کتابها که دو ساعتی طول کشید برگشتیم منزل .پوریا تصورش این بود که روزهای بعد هم ساعات کمی رو در مدرسه می گذرونه ! عصرهم تمامی کتابها و دفتراشو رو با هم جلد کردیم و اون با شور و شعف خاصی اونارو مرتب می کرد . ی جور هیجان توام با دلشوره دارم .توصیف کردنی نیست حس و حالم ! فعلا همه فکرو ذکرم شده اینکه پوریا بتونه خودشو با شرایط مدرسه وقف بده و از اون حال و هوای دوران مهد وآمادگی بیرون بیاد .